بی نقشه رفتن...!
مرغ باران می دهد آواز :
ای شبگرد !
از چنین بی نقشه رفتن ، تن نفرسودَت
( احمد شاملو )
مرغ باران می دهد آواز :
ای شبگرد !
از چنین بی نقشه رفتن ، تن نفرسودَت
( احمد شاملو )
تو حتي لب به سخن نگشوده اي ،
و من به پايان آنچه خواهي گفت رسيده ام.
پ.ن.
خيلي بهم ريخته ام ....برام دعا كنيد. ![]()
نه به خاطر آنکه خود را گم کند،
بلكه به خاطر آنكه خود را باز يابد !
کسی را که دوست داری ،
تو را دوست نمی دارد....
کسی که تو را دوست دارد،
تو دوستش نمی داری....
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد....
به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند....
واین رنج است
(دکتر علی شریعتی)
پ.ن.
زندگی کردن با عشق فقط محتاجه دو چیزه ، جرات و حماقت...
باور کن که من جفتشو دارم...فقط یه فرصت بهم بده
اما بعد بزرگ و بزرگتر شد...
آنقدر كه ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا حتي دلي محصور كرد
و
من هميشه از چيزهايي كه حجمشان بزرگتر از دل مي شود مي ترسم......
در شهر من سكوت حرف مي زند،
بر روي لبان زنان و مردان شهر من
انگشتان اشاره نشانه سكوت است...
گاهي سكوت هم ضجه زنان مي پرسد، چرا؟
اما تنها نیستم!
یادت....
امان تنهايي نمي دهد!
پ.ن.
واسه تنها بهونه ي زندگيم...
همچنان که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند!