کامیابی تنها در این است که
بتوانی زندگی را به شیوه خود سپری کنی.....
پ.ن.
حرف زدن در مورد بعضی چیزا سخته و از اوون سخت تر نوشتن این اعتقاداته...پست قبلی یکی از این دیدگاهها بود....
زندگی معجون عجیبیه، مجموعه از آرزوهای ممکن و رسیدن های غیر ممکن، طی طریق ممکن نیست مگر به مدد راهها و راهنما....
راهها مهم اند و بی رقیب اما نه به تقدس هدف...می شود به آنها دل خوش کرد و به امید رسیدن به هدفی ـ پوچ یا ارزشمند ـ سالها اسیر، مسیر شد و بی توجه به هدف ...می شود...آری می شود به امید رفتن ها و به امید رسیدن ها بی هدف رفت تا نرسیدن.
و اما هدف ...مسیری می طلبد ناهموار...امیدی بی رقیب ...راهبری متعالی و ایمانی.....رسیدن به هدف است که تعبیر می کند عبور ها و گذر ها را....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 22:49 توسط هیچ کس
|
مبارزه هر قدر صعب
صعود را ادامه بده
شاید که ،
قله تنها در یک قدمی تو باشد...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 18:2 توسط هیچ کس
|
نمی دونم چرا ،
ولی داره کم کم از بازی پر تنش زندگی خوشم میاد....
پ.ن.
۱. دوست جونم فوق ژنتیک قبول شده....، آآآآآآآآآآخ جونم.... مباركت باشه 
۲. ساكن خانه باد يه قول بهم داده...كه اگه بشه عاليه.
۳. حاميه خصوصيم بعد از يه نامه عشقولانه ـ البته از ديدگاه من ـ كلي گريه كرده و به جرم دپرس كردنش محكومم به يه نامه عادي
۴. خدايا .....عاشقانه دوست دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 18:52 توسط هیچ کس
|
عشق را مجالي نيست
حتي آنقدر كه بگويد
براي چه دوست ات مي دارد...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:58 توسط هیچ کس
|
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان بر چیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه ....
پ.ن.
۱. دیروز تولد اسطوره زندگیم بود...سهراب ـ روحش شاد و یادش گرامی ـ
۲. فردا تولد خودمه ـ اگه می دونستم چه خبره یه ذره زودتر به دنیا می اومدم.... ـ
۳. بابا به جووووووونه خودم دوست دارم.... سوئ تعبییر نشه منظورم حامیه خصوصیه ها
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 22:23 توسط هیچ کس
|
سلام ! سلام ! سلام !
امروز روز خوبي بود...شايدم عالي...
امروز بدترين حرفا رو از عزيزترين كسانم شنيدم...و نا مهربوني ترين sms ها رو از عزيز ترين دوستان....
امروز روز قشنگي بود...البته براي من...
اووناي كه تو اين مدت چند ماهه من و ديدن يا باهام صحبت كردم مي دونن كه زياد حالم خوب نبود...
اما الان خوبم...خوب خوب...
امروز بهترين روز زندگيم بود ...از اوون روزاي سرنوشت ساز..از اوون روزايي كه بايد يه بار ديگه برم سراغ دفترچه تلفن و يه سري اسم و شماره تلفن پاك كنم....
از همون روزايي كه با خودم دعوا كنم...از همون روزايي كه به حال رفاقت هاي يه طرفه محكومم ....
تنبيهي در كار نيست...فقط يه ذره هوشيارم
پ.ن.
1. دوستي حرمت داره...حيف رفاقت
2. حامي خصوصي ( ح. خ ) مهربونم .... دلم برات پر پر مي زنه
3. خوشي هم عالمي داره....
4. ديشب يه فكر بچه گانه مشغولم كرده بود...خدايا شرمنده
5.زنددددددددگي .......بچرخ تا بچرخيم
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 20:55 توسط هیچ کس
|
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.
زندگي خالي نيست:
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.
آري
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.
در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بيتابم، كه دلم ميخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي است، كه مرا ميخواند."
پ.ن.
۱. خیلی خوشحالم...وحشت ناک.
۲. وای اگه بدونید چقدر خدا مهربونه....
۳. کار پایان نامه هم جور شد....اونم نه یکی ...سه تا استاد راهنما
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 17:17 توسط هیچ کس
|
درد علي دو گونه است :
يك درد ، دردي است كه از زخم شمشير ابن ملجم در فرق سرش احساس مي كند، و درد ديگر
دردي است كه او را تنها در نيمه شب هاي خاموش ، به دل نخلستان هاي اطراف مدينه كشانده
و به ناله در آورده است.
ما تنها بر دردي ميگرييم كه از شمشير ابن ملجم در فرقش احساس مي كند.
اما اين درد علي نيست.
دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله آورده است ، تنهايي است ; كه ما آن را نمي شناسيم !!
بايد اين درد را بشناسيم ، نه آن درد را
كه علي درد شمشير را احساس نمي كند،
و ما
درد علي را احساس نمي كنيم...
( دکتر علی شریعتی )
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 13:37 توسط هیچ کس
|
اولین اندیشه خدا ، يك فرشته بود.
و اولين كلام او انسان ....
پ.ن.
همیشه اولین ها هستند که توی ذهن حک می شن....
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:9 توسط هیچ کس
|
بعضي فکر مي کنند ،
منصفانه نيست که خدا کنار گل سرخ خار گذاشته است ...
بعضي ديگر خدا را ستايش مي کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته
است ...
+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 14:59 توسط هیچ کس
|
مي خوام بر گردم....ولي اين بار نه مثل دفعه پيش...
مي خوام مردونه بيامو مردونه بجنگم...
مي خوام تمام سعي و تلاشمو بكنم...
حتي اگه مجبور شم به خاطر اين موندن خيلي از داشته هامو از دست بدم...
پس بزن بريم سراغ شادي...مهربوني....دوستي...و خدا
+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 14:41 توسط هیچ کس
|
نمی دونم چی بگم...
شاید تو این شرایط نباید سراغ وب و نت میومد...خیلی داغونم...
بعضی وقتا زندگی اوونقدر سخت می شه که حتی نمی شه توش نفس کشید...
گاهی اوونقدر زندگی زشت و بی بهونه می شه که برای مردن لحظه شماری میکنی....
گاهی وقتا به هر کسی رو می ندازی می خوری به در بسته...ای کاش فقط یه در بسته بود...از شانس بد روزگار یه دیوار آجری هم پشتشه....
دلم یه ذره آرامش می خواد...فقط یه ذره
پ.ن.
۱.خدایا....قسمت می دم به بزرگیت...عدالتت...داناییت...مهربونیت....
۲.خدایا....خسته ام...
۳.حلالم کنید...
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 6:25 توسط هیچ کس
|
نمیدانم ....
این "عشق من" است که تاریخ انقضا دارد
یا "لیاقت تو"
درهر صورت
دیگر دوستت ندارم.
پ.ن.
۱. می خوام بگم....گیجم...
۲. برای دوست جونم دعا کنید...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 1:14 توسط هیچ کس
|
آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي انگاري ...
مي خواهم بدانم،
دستانت را بسوي كدامين آسمان دراز مي كني تا
براي خوشبختي خود دعا كني؟
پ.ن.
تو اين دوره زمونه آدمايي كه ارزش مهربوني كردن داشته باشن خيلي كم و انگشت شمارن....
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 22:55 توسط هیچ کس
|