نمي دونم خودمو كجا جا گذاشتم !
ديگر جا نيست
قلب ات پر از اندوه است.
مي ترسي _ به تو بگويم _ تو از زنده گي مي ترسي
از مرگ بيش از زنده گي
از عشق بيش از هر دو مي ترسي...
_ احمد شاملو _
پ.ن.
مندليف عزيزم...كلماتم قاصر اند از بيان دردواره هاي بچگانه لجوج. تنها نوش دارويي كه گه گاه آرامم مي كند صداي بي صلابت شاملو است با آن غم غربت....
تمام حس، شبه همدرديم روح شعر بالا است.
واگويه....
1. وقتي دلم براي خودم تنگ مي شود ، مقابل آينه مي ايستم.
2. فكر مي كنم شاخص ترين نمود اختيار پشيموني باشه...فقط پشيمونم همين.
3. زندگي سرشار از تجربه هاي (با و بي ) ارزشه ....حس مبهمم به تو احمقانه ترين تجربه زندگيم بود.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:0 توسط هیچ کس
|
